سیّد رضا محمّدی

مدّتی نگذشته بود که خطّ آهن سراسری به نزدیکی آبادی آن ها هم رسید. او هم جزو کسانی بود که به عنوان کارگر به خدمت این طرح ملّی در آمد و در همین رفت و آمدها با مهندسان خارجی و داخلی و شیوه ی نگرش آن ها به جهان آشنایی یافت. بخشی از خاطرات او مربوط به همین دوره ی کوتاه از زندگی پر فراز و نشیب اوست که گاهی با نقل آن، خستگی را از خود و اطرافیانش می زدود.
سیّد به مجالس وعظ ، بسیار علاقه داشت و بنا به گفته ی خودش اشعار زیادی را به ویژه غزلیات حافظ را پای همین منبرها فرا گرفته بود. وی عاشق اشعار حافظ و شیفته ی داستان های شاهنامه ی فردوسی بود.
شانزده ساله بود که به سنّت سادات ازدواج کرد ولی همسرش چند سال بعد بر اثر بیماری درگذشت. و او که هنوز جوان بود ، مجدّداً ازدواج نمود و از هردو همسر خویش صاحب بیست و شش فرزند شد ، که یازده تن آن ها بنا به دلایل گوناگون ، فوت کردند و پانزده تن ، برای او به یادگار ماندند، چنانکه خود سیّد گوید:
خیّام اگر ، خرج مرا در بر داشت اولاد پسر، نُه تن و شش دختر داشت
کی از مِی و معشوقه ، سخن ها می گفت یک دست زغم ، بر دل و یک ، بر سر داشت
در سنّ سی سالگی ، توفیق زیارت ثامن الحجج حضرت علی بن موسی الرضا – علیه السلام – را پیدا کرد و با پای پیاده به مشهد الرّضا رفت و پای بوس امام رئوف شد. در این سفر تجربیّات ارزشمندی به دست آورد که خمیر مایه ی اصلی شعر و شاعری اوگردید.
در سال 1330 دچار تراخم و درد چشم شد و پزشکان پس از مدّت مدیدی نتوانستند برای او کاری انجام دهند و به قول خودش معجزه کردند و یک چشم او را کور کردند. و باز به قول خودش از آن به بعد همه را با یک چشم دیده است و میان هیچ کس تبعیض قایل نشده است!
در سال 1336سفر شیرین دیگری برایش پیش آمد، آن هم سفر به عتبات عالیات و به ویژه کربلای معلّی به مدّت شصت و هفت روز.اتوبوس، مرکب سفر او بود ، این مسافرت نیز پشتوانه ی فکری و معنوی او شد.
سال 1340در حالی که تازه پا به سن چهل سالگی گذاشته بود، از روستا به شهر آمد وبرای همیشه مقیم کاشان شد. در کوچه ی موسوم به چاله انبار در محلّه ی پانخل ، سرپناهی تدارک دید و استری و گاری فراهم کرد و به شغل میرابی روی آورد و بعد هم که لوله کشی آب شهر تأمین شد به خدمات عمومی مشغول شد. و با کدّ یمین و عرق جبین روزگار گذراند.تا اینکه فرزندانش یکی پس از دیگری به سنِّ رشد رسیدند و استقلال مالی و خانوادگی پیداکردند. و شاعر ما نیز پا به دوران کهولت و پیری گذاشت و سرانجام خود را از یک عمر رنج و مشقّت مداوم، بازنشسته کرد و رسیدگی به امور دل را وجهه ی همّت خود قرار داد .
شاعری آرزوی دیرینه ی او بود. با مدح و منقبت پیامبر و اهل بیت ، کار خود را آغاز کرد. اشعار خویش را با حمایت خیّرین به چاپخانه می برد و بعد از حروفچینی و چاپ در سطح شهر توزیع می کرد. وی را پس از واقعه ی پانزدهم خرداد 1342باید اوّلین ناشرمردمیِ اشعارمذهبی شهر کاشان بدانیم. چرا که در آن فضای خوفناک و سراسر اختناقی که رزیم شاهنشاهی بر همه جا حاکم کرده بود، به غیر از مبارزان راه آزادی که در گوشه ی زندان ها بودند و پچ پچ هایی که با ترس و لرز در گوشه و کنار ردّ و بدل می شد، این حرکت خود جوش سیّدرضا ، اهمیّت به سزایی پیدا می کند. او موّفق شد، بیش از ده قصیده ی نسبتاً طولانی خود را به صورت اعلامیه انتشار دهد.
در سال 1354 به عضویت انجمن ادبی صبا در آمد. حافظه ی شگفت انگیزی داشت. بسیاری از اشعارش را از حفظ قرائت می کرد و گاهی نیز دست در جیب می کرد و اشعاری را که تازه سروده بود و بچّه هایش املا کرده بودند از جیب بیرون می آورد تا به دست مرحوم مصطفی فیضی رئیس انجمن ادبی صبا بدهد. ایشان هم به من اشاره می کرد که فلانی شما شعر سیّد را روایت کن! آن موقع شانزده ساله و کوچک ترین عضو انجمن بودم.و گاهی یک دوبیتی یا رباعی دست و پا شکسته می خواندم و بیشتر داستان می نوشتم. این واگذاری کار و مسؤولیت در آن مرحله ، شخصیت مرا شکل می داد. این همکاری با سیّد، به انضمام یک نسبت فامیلی سببی ، سبب شد تا یک روز از من درخواست کند تا یادداشت ها و اشعار پراکنده ی او را پاکنویس کنم.
در سال 1355کار جمع آوری اشعار و پاکنویس آن ها را آغاز کردیم.گاهی ما به منزل ایشان می رفتیم و گاهی ایشان به منزل ما می آمدند ، تا حدود سیصد صفحه از این اشعار تا بهمن ماه 1357 مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی گردآوری شد. اختناق وحشتناک و حصر فرهنگی رژیم شاهنشاهی پایان یافت و نشر آرا و عقاید آزاد شد. نهادهای انقلاب هنوز سامان نیافته بودند. سیّد تصمیم گرفت اشعار جدّی و فکاهی خود را به دست چاپ بسپارد. یک روز به من گفتند که می خواهم کلاسور پاک نویس شده را به قم ببرم و انتشار دهم. تصّورم این بود که اشعار را به چاپخانه می برد و پس از حروف چینی سربی ، منتشر می کند. هفته ای نگذشته بود که با چند جلد کتاب آیین محمدی به در منزل آمد و به رسم هدیه به دستم داد. باور نمی کردم ، عین دست خط ، شکیل و زیبا به چاپ رسیده بود. گفتم حضرت آقا پس این خطوط آبی رنگ کاغذ را چه گونه از بین برده اند؟ توضیح داد که در دستگاه اُفست فقط از دست نویس شما عکسبرداری شده است و یک سری اطلاعات درباره ی این دستگاه در اختیارم گذاشت. و این گونه شد که اولین کتاب با عنوان آیین محمدّی با شمارگان شش هزار نسخه، و در سه نوبت و بدون پروانه، انتشار یافت و توسط خود شاعر به فروش رسید و درآمد حاصله ، به زخم زندگی خورد و مایه ی سربلندی و آّبرو داری سیّد شد.
مرکز اصلی استقرار او برای فروش کتاب ، باغ تاریخی فین بود که همه ساله گردشگران فراوانی را به خود جذب می کند. برنامه ی دیدنی های سیمای جمهوری اسلامی که آقای مقامی مجری آن بود ، توانست سیّد را به عنوان یک نابغه ی ادبی به ملّت ایران معرّفی کند. و نشریات مختلف نیز با او مصاحبه های گوناگونی را انجام دادند و این شاعر درس ناخوانده ی اُمّی را به مردم معرّفی کردند. و جالب تر اینکه چون از سیمایی نورانی و شخصیّتی هنری بهره مند بود، در سال 1360 از وجود او در سکانسی از سریال سربداران ، در روستای محمود آباد کاشان، در نقش پیرمرد، استفاده کردند.
کار پاکنویس اشعار همچنان ادامه یافت و سّید موّفق شد ، در دهه ی شصت ، کلّیه ی اشعار خود را در قالب چهار جلد کتاب در اختیار علاقه مندان قرار دهد.یکی همان« آیین محمّدی »است که سه نوبت تجدید چاپ شد. دیگر « چهل چراغ » اثر سوم « چمنزار ساطع » و آخرین کتاب « گلریز » نام گرفت. همه این آثار به صورت دست نویس افست شد و از چاپ بیرون آمد. امّا توفیق نیافتم تا پایان راه با سیّد باشم، گرچه دست نویس های من در هر چهار جلد دیده می شود. در جریان تدارک دو کتاب اول در کاشان بودم و پس از آن برای کار معلّمی به مأموریت داوطلبانه ی سیستان و بلوچستان رفتم و سیّد را دوستان عزیزم جناب آقای عباس خوش عمل ، شاعر معروف و روزنامه نگار پرتلاش و آقای حمید اشرفی و حسن طالبی و فرزندان شاعریاری دادند. اواخر دهه ی هفتاد ، در تهران بودم که باخبر شدم سیّد رخ در نقاب تیره ی تراب کشیده است . روانش شاد باد!
هر كه خواهان عزت است بداند كه عزت، همگى از آن خداست. سخن خوش و پاك به سوى او بالا مىرود و كردار نيك است كه آن را بالا مىبرد. و براى آنان كه از روى مكر به تبهكارى مىپردازند عذابى است سخت و مكرشان نيز از ميان برود. (فاطر/۱۰)